|
دنیای سخت نشنیدنی هایمان درآرزوی شنیدنی هاست. fatemah.khanom@yahoo.com
|
تدبير از توست سلام دوستان کتابم چاپ و آماده شده می توانید با مراجعه به سایت زیر ، کتاب را تهیه کنید. سایت: جمیل: تلفن: ۰۵۱۱۸۴۳۹۹۵۵ آدرس: مشهد ـ خیابان ابن سینا ـ بین ابن سینای ۱۶ و پاستور-شماره ۱۷۴ انتشارات سخن گستر
عکس رو و پشت جلد کتاب اینه:
کل صفحات کتاب ۱۲۰صفحه قيمت کتاب ۲۵۰۰تومان انشاءالله که مورد پسندتان واقع شود. خواهش میکنم که از نظرات با ارزش تان در خصوص کتابم برای کتابهای بعدی بی نصیبم نفرمایید. باتشکر بسیار
[ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
چندسال هم من و هم برادرم است که به مادرم ميگيم چجوري با ماشين يا اتوبوس اينور و اونور ميريم و دوباره راحت برميگرديم خونه و گم نميشيم.
مادرم هم تو جوابمان مي گفت: به اين کارها کار نداشته باشيد هرجا ما رفتيم بياييد. ديگه از پدرومادرم خسته شدم چون حتي رضايت نميدادند که با مدرسه هم برم اردو يا تظاهرات و... يک چيزي بود که هيچوقت يادم نميرفت اينکه چطوري از حرم با اتوبوس ميومديم خونه. اون خط اتوبوس را حفظ کرده بودم و هميشه با خودم ياد آوري مي کردم. که يک روزصبح جمعه نقشه بکشم تنهايي برم حرم و شب برگردم که پدرمادرم فکر کنند من ديگه بزرگ شدم و اجازه بدن خودم برم دنبال کارهام. از قضا وسط هاي سال بود که مدرسه ميخواست ببرند تظاهرات رضايت نامه بهمان داده بودند که بديم پدرمادرمان امضا کنند. منم که ميدونستم رضايت نامه منو امضا نميکنند خودم رديفش کردم. با مدرسه زديم رفتيم تظاهرات فلکه آب پياده شديم و تا حرم پياده بريم.(چقدرخوشحال بودم) نزديک حرم که شديم من خودمو از گروه جدا کردم و رفتم حرم صحن جمهوري جايي که مادرم هميشه منو ميبرد. راستش يک کمي هم دست و پام ميلرزيد و استرس دروني داشتم فقط به رو نمياوردم که کسي بفهمه . ديگه تا ساعت 6شب تو حرم براي خودم ميگشتم با صحن ها آشنا شدم با کتابخانه هاش با.... . خلاصه ساعت 4قراربود که به مدرسه برگرديم . من ساعت 6سوار همون اتوبوسي که هميشه مادرم سوار ميشد شدم و درست سر خيابون خونمون پياده شدم . خيلي خوشحال رفتم . در حياط را که باز کردم ديدم چندتا زن همسايه درمادرم نشستند يکي بادش ميزنه يکي بهش آب قند ميده يکي باهاش حرف ميزنه و... زن همسايه ها تا منو ديدن. يکي از زن همسايه ها اومد روبروم رو سرم داد کشيد وگفت:ديوانه تو کجا بودي مادرت نزديکه سکته کنه. گفتم:بروکنار رفتم رو سر مادرم گفتم:مامان مامان مادرم چشماي پراز اشکشو پاک کرد و منو وارسي کرد و گفت: فقط بگو حالت خوبه اتفاقي نيفتاده گفتم:نه مگه جا امام رضا هم اتفاق ميفته کله ام را محکم به سينه اش چسبوند و نزديک بود خفه بشم و بلند بلند گريه اش گرفت. بازور خودمو جدا کردم گفتم:بري چي گريه ميکني ؟من ديگه بزرگ شدم ميتونم برم بيرون جاي دور چرا اينقدر سخت ميگيري مادرم گفت: باشه هرجا ميري برو من نميتونم مانع ات بشم فقط به من قبلش بگو يک نامه تو خونه بذار آخه از دست تو سکته نکنم خيليه ديگه از اونجا به بعد آزاد شدم هرجا دلم ميخواست ميرفتم بانک ، کتابخونه حرم،کتابخونه هاي وابسته اش،فرهنگسراها و.... هرشب هم اين نصيحت ها را ميشنيدم الان هم ميشنوم -تو قران گفته اهدنا اصرااااااااااااااااااط المستقيم هرجا ميري برو فقط راه راست برو يک ذره کج بشي گمراه ميشي شيطاني ميشي و... - راسته برو راسته بيا تا گربه شاخت نزنه و....... حالا بشنويد مدرسه که فرداش رفتم چي شد؟ مدير مدرسه مان تو حياط وايستاده بود که من بيام . وارد مدرسه شدم اول با لحن نرم گفت:ديروز کجا رفتي؟ گفتم:حرم چرا از گروه جدا شدي؟گفت: گفتم:نه شما مواظبم نبوديد تو اون شلوغي گم شدم شما حواستان به حرف زدن با معلم هاو.... بود. گفت:چرا به خانواده ات خبر ندادي که .... حرفشو قطع کردم و گفتم:مهم اينه که الان سالم اينجام خداحافظ. ديگه منو اردو و تظاهرات نميبردن مگر اينکه مادرم حضوري بياد مدرسه پاي رضايت نامه را امضا کنه و همينطور هم شد تا پيش دانشگاهي تو همون مدرسه اين روال من بود. توجه توجه این کاری که من کردم کار درستی نبود میتونید تو نظرات دلیل هاشو بخونید.
[ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
اين داستان (معلم رياضي)
سلام حالا به بهترين دوران تحصيلي مدرسه ام رسيده ام دوراني که جاروجنجالش از سالهاي گذشته کمتر بود دوراني که از تک تک معلمانم خاطرات خوبي دارم. ولي ميشه يک کمي ناراحتي ايجاد ميشه که بخاطر شنوايي ام بوده که قبول دارم و راه چاره ندارم. سال اول دبيرستان به ۶تا از درسهاي سخت ام از طرف آموزش پرورش معلم رابط(خصوصي) تعلق گرفت تا پيشرفت کنم. حالا از تک تک اين معلم خصوصي هام برايتان ميگم. بهم گفتن:يکي از معلم ها را بعنوان معلم رياضي انتخاب کن. من اول يک معلم مرد انتخاب کردم که فاميلش را نميگم. مرد خوبي بود ولي برام سخت بود که جلوي معلم مرد بشينم و بنويسم . اسم يک معلم زن را رد کردم که بازم با مخالفت روبرو شدم چون معلم زن حامله بود و حوصله زياد کلاس خودش راهم نداشت. من با فشار و رفت و آمد زياد گفتم: نه من آزارش نميدم درکش ميکنم فقط چون زنه راحتم خلاصه معلم به يک شرط قبول کرد که فقط يک ماه آزمايشي باهام کار کنه بعد از يک ماه فيش حقوقي معلم ها بدستم رسيدند که بايد ميرفتم به يکي يکي شون ميدادم و چون تجربه نداشتم صبر کردم تا تو دفتر بهش بدم.(يعني فيش حقوقي را با خودم به مدرسه نميبردم) يک روز تو زنگ تفريح تو حياط معلم رياضي(زن)از طريق ميکروفن به بچه ها گفت که بمن بگم بيام دفتر(درضمن ناظم هم بود) رفتم دفتر بهم گفت: "الان زنگ زدند که فيش حقوقي من دست توئه" گفتم:"بله خانوم بعد ازظهر هستيد که براتون بيارم" سرم داد کشيد: "چرا وقتي بهت دادن مستقيم نياوردي بهم بدي" خشکم زد جلوي اونهمه معلم گفتم: "بعد ازظهر ميارم ديگه" با عصبانيت بيشتر گفت: "فرض کن من بعدازظهر مُردم چکار ميکني؟" من جواب نداشتم بدم ساکت وايستادم گفت:"جواب نمبدي " من سرم پايين (سکوت کردم فقط بخاطر اينکه حامله بود نميخواستم اذيتش کنم از چهره خوشگلش خوشم ميومد) گفتم: "خانوم جان معذرت ميخوام ، بعد ازظهر ميارم ديگه ناراحتي نداره" گفت: "نه اگر من مُردم حتما ميندازي سطل آشغال هااااااااااا" ديگه عصبانيت منو بالا کشيد و گفتم : "آره بعد چکار ميخواهي بکني" معلم ها هم که ساکت بودن منو با دعوا و هل دادن انداخت بيرون و گفت: "ديگه از اين به بعد کلاس بي کلاس" خوب که انداختم بيرون دوباره برگشت سرم را کردم تو دفتر بلند گفتم: "بعد ازظهر ميبينمت"(چون باهاش کلاس داشتم) زنگ آخر که خورد با خيال راحت رفتم خونه و به مادرم گفتم: زود زنگ بزن آموزش پرورش به خانم کوشش اين قضيه را بگو و بگو که داره بهانه تراشي ميکنه از طرف من زياد معذرت خواهي کن. آموزش پرورش هم زنگ زد به همون معلم (رياضي)وکلي باهاش حرف زد. اون زنگ زد به خونه مان گفت: "به فاطمه بگو بياد مدرسه" فيش حقوقي را کردم تو يک پاکت و رفتم مدرسه سرم را انداختم پايين و دو دستي فيش حقوقي را بردم جلو دستش را زير چانه ام برد و بالا آورد و يک چشمک زد منم بي خيال چشمکش بادستم اشاره کردم که فيش حقوقي شو بگيره از دستم گرفت و خواستم دور بزنم که برم گفت: "مثل اينکه کلاس داريم نه " گفتم:" خانونم خيلي دوستتون دارم بازم ببخشيد." ديگه به خير گذشت تا آخر سال باهم خوب بوديم و موقع امتحانا ديگه نديدمش چون دخترش بدنيا آمده بود و اسمش را گذاشته بود: " ناز فاطمه"
[ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
سوم راهنمايي ديگه دوراني بود که مثل فولاد مقاوم شده بودم .
چون با اون همه سختي هايي که در دوران هاي ديگر تحصيل و زندگيم داشتم (و خيلي ها را بخاطر ضيق وقت و تطويل خاطره ها نگفته ام وانشالله که در آينده خواهم گفت) موجب شده بود که روش هاي برخوردي را ياد بگيرم. سوم راهنمايي و زبون معلم پرورشي(که فاميلشو هنوزم يادمه و خوب نيست که اينجا بيارم )که مثل زهر در بچه ها عليه من اثر ميکرد که توي راه مدرسه حتي چادرم را از پشتم بکشند و دفترو کتابهامو به زير ميز پرت کنند و... يک روز شيفت مخالفم (که بچه هاي شيفت مان نباشند) رفتم تو دفترش. گفتم: خانم چرا اينجوري ميکني چرا دوست داريد منو عذاب بديد چرا نمره پرورشي ام را منفي ميذاريد یا منو جلو بچه ها کوچیک میکنید چرا منو مسخره میکنید..... پوزخند بالايي زد وگفت: برو بيرون اين شيفت تو نيست چرا آمدي برو بيروووووووووون گفتم: نميرم بيروووون ميمونم تا جواب سوالم را بشنوم همييييين گفت: به به زبون در آوردي گفتم: از اولم داشتم يکدفعه اي مدير مدرسه از سروصداي ما آمد تو دفتر پرورشي گفت: اينجا چه خبره؟ گفتم: هيچي خانم مثل هميشه که معلم ها اذيتم ميکنند يادتونه سال اول راهنمايي مو يادتونه عذاب هاي معلم ها يادتونه حالا من يک ذره کر شدم سمعک ميذارم بايد از درس هم بمونم تا کي بايد يکسره مادرم رو بيارم مدرسه (گريه ميکردم) ديگه از اين به بعد خودم مشکلاتم رو حل ميکنم بايد مشکل من با خانم ....اونم الان اول سال حل بشه ۳هفته است که ميام مدرسه ميرم بچه ها به اميد بودن خانم ... منو اذيت ميکنند. مدير گفت: بسته برو بيرون گفتم: نميرم گفت: ميخوام با خانم ... صحبت کنم . با خودم گفتم شايد ميخواد حل کنه گفتم : باشه رفتم بیرون و خيلي معطل شدم ديدم مدير آمد و يک نيم نگاهي بهم کرد و رفت تو دفترش و درو محکم بست. منم رفتم تو دفتر پرورشي ديدم خانم ... نشسته و بهم نگاه ميکنه و ميخنده. ديگه فهميدم فايده نداره اون سالو تحمل کردم و هرکسی که اذیتم میکرد یا مسخره ام میکرد با خشن ترین رفتار باهاش در میفتادم و اون خانم هم که هرروز تو مدرسه بود میومد وسط و طرف بچه ها را میگرفت و منو میبرد تو دفتر و تعهد بازی يک روز تو دفتر ناظم بهم گفت: اخلاقت بد شده بچه ها ازت شکايت دارند. گفتم: از این خانم بپرسيد سه بارهم که به دفتر کشيده شدم همين رو ميگفتم و اون خانم هم رفتارهاش ادامه داشت. دیگه اگر سال زود تموم نشده بود ناراحتی اعصاب میگرفتم که الحمدالله سال به پایان رسید. وخوشبختانه هم آخرين امتحانم را که دادم موقع خداحافظي با معلم ها و مدرسه رفتم پيش همون خانم گفتم : الهي که هيچ وقت خير نبينيد شما نذاشتيد سال آخرهم بهم خوش بگذره. گفت: برو بابا (اونم با خنده های همیشگیش و جلو تمام بچه ها) همین صحنه را هیچ وقت یادم نمیره. دیگه دوران راهنمایی ام هم تمام شد. دیگه این دوستان تو نظراتی که میذارند یکی یکی باعث میشن معلم هارو حلال کنم باشه حلالش میکنم آخه خیلی سخته حلال بعضی آدمها........... خداخودش گواهه بقول يکي از دوستان ما چکاره ايم. حالا باشه سعی میکنم با احساسم مبارزه کنم وکار عقل را که هوش است و تفکر را اجرا کنم و او را از رها شروع کنم تا حلال
[ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
حالا به دوم راهنمایی رسیدم معلم هایم همه جوان و تازه استخدام شده و بی تجربه بودند. از همشون شیرین ترین خاطره هارو دارم. تو همه کلاسها میگفتم : خانم من گوشهام ضعیفه باید جلو بشینم . میگفتند: بیا سر میز بشین. بچه ها هم قر قر میکردند : خانم فاطمه قدش بلنده و.... باز معلم ها خسته میشدند صندلی شان را میکشیدند وسط کلاس بیا اینجا بشین. منم ماشالله با کمال پررویی میرفتم میشستم و معلم ها هم سرپا بعضی هاشونم که خسته میشدند روی میزشان مینشستند. حالا در مورد درسها: معلم ادبیات فارسی یک روز گفت: کی دوست داره این شعر را بخونه (فکر کنم شعر نو بود و اسم شعر را یادم نیست مربوط به کوه و دشت و دریا میشد) من گفتم : من میخوام بخونم معلم گفت: نه تو افتضاح میخونی (چون مدل ترانه ها میخوندم) بچه ها هم خندیدند و گفتند: بذار بخونه ما بهش عادت داریم منم تا نخوندم همه یک صدا خندیدند تا اینکه ناظم آمد تو کلاس سرم داد کشید تو چرا اینجوری میکنی. گفتم:دلم میخواد چار دیواری اختیاری. بعد گفت:لا اله الا اللّه و رفت. یک روز معلم علوممان که خیلی هم لاغر بود و هم خیلی تو کلاس بیسکویت میخورد. اونم تابلو ، یواشکی از تو کیفش در میاورد یک ذره اش را تو دهانش میذاشت که کم کم آب بشه. یک روز زنگ تفریح رفتم دنبالش گفتم: خانم خواهش سر کلاس چیزی نخوردید. یکه خورد و گفت: چرا آخه؟ گفتم: چون: یک هم مجبور میشید لب هاتان را بهم بچسبانید بخاطر قایم شدن خوراکی تان که من نتونم لب خوانی کنم. دو هم منم خوراکی دارم و دوست دارم ، بخورم. خندید گفت: باشه حالا به کسی نگی کسی که نمیدونه نه. گفتم : کس ما کیه یک دوست هم ندارم که باهاش حرف بزنم همان معلم یک روز دیگه هم سر کلاس یک تکلیفی بهمان داد که سرمان پایین باشه و طبق عادتش نمیدونمم چرا؟ خیلی پرخوری کرد انگار که از قحطی خلاص شده باشه منم که یک سره آب دهنم (البته با عذر)قورت میدادم وهمینطور بچه هاکه یواشکی میدیدمش گفتم: خانم برم بیرون با سرش گفت: چرا؟ گفتم: آب بخورم گفت: هوای به این سردی بری آب بخوری گفتم : از بس کلاس را (اشاره به بخاری) گرم کردید تشنه شدم. رفتم بیرون آب که خوردم یک گوشه هم تو برف ها وایستادم که ناظم هم نبینه ساندویچم را با چه اشتهایی میخوردم. يادم شده بود که بنويسم که ساندويچ هاي اونروزي چي بوده که يکي از دوستان خوب وبلاگ ياد آوري کردند ساندويچ نون ماست هميشگي بوده و خبري از ساندويچ هاي امروزي نبوده. به قول مادرم نون ماست بخور و راه راست برو تا گربه شاخت نزنه.
[ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
سلام یکی از دوستان در ایمیل سوالی پرسیدن که خیلی سوال خوبی بود و صلاح دانستم که جوابی که به ایشان داده ام را در این پست جدید قرار بدهم و اگر دوست عزیزمان هم راضی باشند و درخواست بدهند هم نام وهم وبسایتشان را در جای خالی شان قرار خواهم داد اینک سوال دوست بزرگوارمان را باهم بخوانیم و هم جواب این بزرگوار را در ادامه مطلب می خوانیم:
"یکی از مراجعین من دختری 11 ساله و ناشنوا به نام فاطمه است او خزانه لغات پایینی داره و نمی تونه افعال را در جای درست خودش به کار ببره. حدود 2 ماهه که دارم باهاش کار ذهنی انجام می دم. اگه بتونم از تجربیاتتون استفاده کنم هم به من کمک شده و هم به فاطمه کلاس پنجمی. پیشاپیش ممنونم" ادامه مطلب [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
باسلام در این پست تصمیم گرفتم پاسخ یکی از معلمان همدردانم را بدهم که سوال ایشان در زیر آمده است تا دیگر همکاران هم انشاءالله اگر مفید بود بهره بگیرند:
"دانش آموزای من گنجینه ی لغات پایینی دارند. پنجم ایتدایی علایم اشاره هم میدونن. اما خیلی از کلمه ها هست که من هم نمیدونم. سایت کانون هم واژه های زیادی برای استفاده نداره. به نطرتون برای گنجینه ی لغات و ندونستن اشاره ی بعضی از کلمات چیکار کنم؟ اصلا اشاره اشون رو تقویت بکنم یا نه؟"
ادامه مطلب [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
سلام آمدم و غنیمت دانستم که این پست جدید را بنویسم . آخرهای سال بود که یکی از دخترهای کلاسمان ازدواج کرده بود و میخواست ترک تحصیل کنه یک دختر آروم میز آخری بود. روز آخرش اونهم زنگ آخر اومد پیشم گفت: "من هم مثل تو مشکل دارم" آنقدر خوشحال شدم گفتم: "دروغ میگی سمعکت را ببینم." سمعک هاشو نشانم داد. من یکه خوردم چرا میز آخر میشینه و تو درسها جدی نیست و باهیچکس حرف نمیزنه که ارتباط کلامی و رفتاری اش خوب بشه این فکرها تو سر من مثل دایره تو چند دقیقه روبروش بودم دور میزد. بهش گفتم:چرا تابحال نگفتی ؟ گفت:دوست نداشتم حالا هم چون از فردا دیگه نمیام بهت گفتم. گفتم: چرا نیایی؟ گفت:چون شوهرم نمیذاره امروز بخاطر تو آمدم که چندتا حرف بهت بگم و برم. گفتم : چی؟ گفت: من مشکلم را از کودکی از همه مخفی کردم و باهیچکس جز سلام کردن حرف نزدم که بفهمه مشکل دارم ولی تو برای بدست آوردن حقت مشکلت را به همه میگی و باعث میشه ازت سواستفاده کنند. با لبخند گفتم : خوب ادامه اش را گفت: من هیچوقت برای نفهمیدن درس حرف نزدم و جلو میز نشستن را از معلم نخواستم تو چرا شلوغ می کنی و میخواهی جلو لب معلم بشینی و زرنگ ها هم بغلت همه ازت ناراحتند. تو هم قدت بلنده باید مثل من بری میز آخر قد کوتاهها بیان جلو. هم نباید درس را نفهمیدی دنبال معلم بدوی و بخواهی بدونی چیه و هم زرنگ ها را اذیت کنی تو اعصاب همه را بهم میریزی. همین هارو دوست داشتم بهت بگم و برم. آخرین زنگ تفریح خورد رفتیم سر کلاس ادبیات نشستیم و زنگ خورد وباهام خداحافظی کرد و رفت. خیلی رو حرف هاش فکر کردم. تا اینکه بعد از چند روز چند تا روزنامه برداشتم و رفتم مدرسه
ادامه مطلب [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
سلامی دوباره برای تکمیل خاطره اول راهنمایی و معلمم بعضی بچه ها از حذف وبلاگم ناراحت و بعضی ها هم خوشحال شدند و بعضی ها هم نظری نداشتند. حالا ادامه داستان را شروع می کنم. گفتم که مادرم شلنگ را برداشت هوای سردی بود. وقتی از چشمهاش اشک می ریخت مکرر می گفت:واقعا نمی خوایی درس بخوانی؟ گفتم:نهههههههههههههههههههه منو بکشی دیگه نمی خوام درس بخونم خسته شدم. مادرم شلنگ را برد بالا واشکهاش بیشتر شده بود گفت: "پس بمیر یا درس بخون یکی را انتخاب کن" گفتم : می میرم که راحت شم دوساعت تمام توی اون سردی هوا منو زد "بگو که می خوایی درس بخونی" منم گریه می کردم و می گفتم: "نمییییییییییی خوام میخوام کتابهامو آتش بزنم" دید حریفم نمیاد گفت: "کو آتش بزن ببینم که چطوری می خوایی آتش بزنی" کبریت را روشن کردم و به یک کاغذ بردم و بیشتر که شد انداختم رو کتابهام افتاد رو کتاب ریاضی و وسطش سوخت. بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
______________$$$$$$$$$___ این علامت اشاره ناشنوایان است که: انگشت اولی یعنی اي و دومی یعنی لاو و سومی یعنی یو معنیش یعنی دوستت دارم. تقدیم به همه شما ادامه مطلب [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
خانم معلم علوم که دوست ندارم اسمش را اينجا بيارم چون او بدترين بدي ها را به من کرد. بدترين حرفها را به من و مادرم و همکلاسي هايم زد. او موجب شد که خون از فرق سرم تا نوک پايم در زير شلاق هاي دست مادرم که گريه امانش نميداد،جاري شود. الان که همه را بخشيده ام اما نميدانم چطور او را ببخشم. اين جمله که هميشه در گوشم زوزه مي کشد اما در دلم مجال نميدهد که او را ببخشم جمله اين است: "او را ببخش تا او ببخشد" بقيه در ادامه مطلب
ادامه مطلب [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
حالا پا به دوره راهنمايي گذاشته ام اول مهر بود که با مادرم وارد مدرسه شديم. يکدفعه ايي خوشحالي در من غوغا شد. چون که در دوران ابتدايي ۳-۴ بار که مدرسه ام توي يک منطقه عوض شده بود همه ي بچه ها را توي حياط مدرسه مي شناختم. يادمه همون روز که مقنعه سبز که مد شده بود روي سر بچه ها ديدم و به مامانم گفتم: " که ازاينها مي خوام" گفت:"باشه اگر پيشرفت درسهات خوب بشه تو عيد برات مي گيرم" برعکس دوهفته بعد پدرم برام گرفت. بعد به مادرم گفتم : "برو که من مي خوام دوست پيدا کنم." اما افسوس که نتونستم تو دوران راهنمايي دوست پيدا کنم. و اما معلم هام آنقدر زياد بودند چون هر درسي براي خودش معلم داشت و از هر کدام خاطراتي بلند و کوتاه دارم. که انشالله بعضي ها را کم کم ميگم.
[ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
سلام به همه دوستان آمدم تا یکی آژ خاطراتم را که مشابه داستان " زیباترین خاطره " در وبلاگ " روانشناسی و مشاوره کودکان استثنایی" (http://www.koodaksts.blogfa.com) را برایتان بنویسم. خواهشمند است که حتما آن داستان زیبا که مشابه این خاطره من است را بخوانید. من در هیچ کلاس قرانی از دوران های تحصیلی مدرسه ام موفق نشدم حتی با خواهش یا دعواقران بخوانم چون معلم ها می گفتند: "اشتباه می خو انی و بهت می خندند و گناه میشه " ولی من هرچه اصرار و پافشاری می کردم که " تمرین کردم و مواظبم که اشتباه نخونم" فایده نداشت. فقط لحظه هایی که تو صف های حیاط و نماز جماعت مدرسه بودیم می تونستم با صدای بلند دعای فرج را با آنها همخوانی کنم. تا اینکه حفظ میشم وتو خونه بلند بلند می خوندم ومادرم غلط هامو می گرفت. وقتی رفتم دبیرستان با خواهش و التماس وبیشتر وقت ها با زور و دعوا میکروفن را می گرفتم و با ناراحتی و کمی عصبانیت می گفتم : "کسی حق نداره بخنده همه با هم دعای فرج برای ظهور حضرت " می خوندم و از روی خنده خفه بچه ها میفهمیدم که آن قسمت را اشتباه دارم ومیرفتم خونه و تمرین میکردم تا اینکه خوب یاد گرفتم دیگه میکروفن را نگرفتم. بعد بچه های تو کلاس که قبل اینکه معلم بیاد ترانه میخوندند و منم میرفتم جلوشون که یادبگیرم بعضی بچه ها برام ترانه هارو می نوشتند وقتی تو خونه بلند بلند که خوندم حفظ بشم مادرم تعجب کرد که اینها را ازکجا آوردم و بهم متذکر شد که این ترانه است وحرامه و... وقتی دید شور وشوقم نسبت به حفظ کردن زیاده به یک قاری قران سپرد که تابستان ها بمن قران آموزش بدهد و بعد تو جلسات قران که من را برد که سه شنبه ها ساعت ۳ بود نمی ذاشت که بخونم با اخم و دعوا که نوبت من است وباید بخونم با زور هم شده بود می خوندم و اشکالاتم از سری قبل کمتر می شد. همسن های من که تو دوره بودند با زیباترین آهنگ که می خوندند میرفتم کنارشان یادش بخیر آن روزهای کودکی و شور وغوغایی ام [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
حالا از آخرين معلم ابتدايي ام يعني معلم کلاس پنجم ام میخوام بگم خانم دهقانپور خیلی مهربان خونسرد آرام فعال پرجنب جوش بود. در طول سال هفته ای یا هفته ای دوبار بهم یک کاغذ می داد و می گفت: بگو مادرت بیاد از درس هات خبر بگیره. به بچه ها هم که همچنین کاغذی می داد صداشون بلند می شد . چراااا خانم مگه ما چکار کردیم؟ و ... . اما من درسهام پسرفت وپیشرفت خودشو داشت. مادرم که می آمد باهاش تو دفتر زنگ های تفریح حرف می زد. تو کلاس بهم عادی نگاه می کرد . بحساب با عدالت نگاه می کرد. تا بچه ها حرص شان نگیره. هر ماه هم جلسه مادر ها می گذاشت. موضوع تحقیق می داد و منم با اجازش از کتابهای کتابخونه استفاده می کردم وتحقیق بچه گانه خودمو می نوشتم. بچه های کلاس مان هم زیاد دنبال تحقیق نبودند. من هم چون دوست نداشتم مجبور بودم که کتاب غیر درسی همیشه همراهم باشه تا وقت های زنگ تفریح یا معلم هنوز به کلاس نرسیده و... بخونمش. در ضمن کتاب داستان هم به ما می داد که ببریم خونه و خلاصه اش کنیم و بیاریم. منو کنار میز خودش نشونده بود وهیچوقت جامو عوض نکرد. منم طبق عادت های سال های پیش نمی تونستم یک جا بشینم. ولی معلم دلداری ام می داد و می گفت: " سعی کن توی خونه یک جایی برای خودت انتخاب کنی تا به محیطش عادت کنی." خوب بنده خدا از گذشته هام چیزی نمی دونست. که فردا تو دانشگاه اجتماع کار مشکلی نداشته باشی. حرف های خوبی هم به من و هم به بچه ها می زد. که الان خیلی حرف هاش مفید و پر استفاده درآمده. آخر سال مثل بچه های دیگه آمدم امتحانمو دادم و خداحافظی کردیم و رفتیم.
[ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
ما درد بي صدايي مي خوانيم.
سرود بي زباني مي نوازيم. آمده ام تا بگويم که ما چه ها مي کشيم. چه دردها و غم ها در اين روزگار مي کشيم. بغض در حلقوانمان خفه مي شود. اما به دلمان شکايت ها مي بريم. بي مهابا به محکمه ي عدل و داد دل مي بريم. اما کو و کجاست آنکه داد ما را به زبان بي زباني مان بشنود. آدم ها مي آيند. آدم ها مي روند. اما نمي گذارند که خودمان تصميم بگيريم. رابط ها و مترجم ها مي آيند. تا به ستاندن حق ما برخيزند. اما از گوشه گوشه کلماتشان اين مي بارد. "که حق ما را درنظر بگيرييد" مگر کجا به حق ما (ناشنوايان) فکر کرده اند که حالا بحق رابطينمان فکر کنند اي خدا اين چه چرخي است. چرخ هاي دنيا را مي گويم. چرخ هايي که همه ي ما را در لاي آن گير انداخته اند. که ياراي بيانش را حتي به زبان اشاره هم نداريم. اي تو که عظيمي و عليمي به درد هاي ما. لحظه اي مرهم بگذار بر دردهاي جانکاه ما.
برای توضیح بیشتر به ادامه مطلب بروید. ادامه مطلب [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
حالا از کلاس چهارمم بگم. وقتي کلاس سوم قبول شدم. باز دوباره مدرسه ام عوض شد. و به يک مدرسه ديگر رفتم. که حتي يکي از بچه هاي مدرسه قبلي ام آنجا نبود. من تو مدرسه غريبه بودم. تو کلاس پرجمعيت با يک خانم معلم خيلي مهربون بود ، آشنا شدم. خانم موسوي خانم معلم خيلي خوبي بود. اما زياد اهل حرف زدن و توضيح دادن درسها نبود. همه درسهاشو گروه بندي مي کرد. من را توي سه گروه شاگردهاي اول و دوم و سوم کلاس گذاشت. و انتخاب با خودم که هرجا دوست دارم را انتخاب کنم و برم . ولي اينکار گروهي را دوست نداشتم چون برايم خيلي سخت بود. فاميل زرنگ هاي کلاسمون رو خوب يادمه. رحمتي ، جوادي ، يوسفي الان هم گهگاهي تو ،نماز جماعت،اتوبوس، تو شهر و... مي بينمشون. همه شون کامپيوتر خوندن و... . خلاصه خانم موسوي يکسره به من هشدار ميداد. که با گروه به پيش برو که عقب نموني. ولي من هرچي مي گفتم: "که لب ها و صداي اينها يا کم است و يا بلند خلاصه برايم درد آور است." مي گفت: "تو بهانه مي آوري و..." باز وقتي تو گروه ميشستم و به توضيحاتشان گوش مي دادم. بخاطر مباحثه هايي که باهم مي کردند. من تا طرفي که دارد تو گروه سخنراني مي کند را پيدا مي کردم همانجا صحبتش تمام ميشد و نفر ديگه ادامه بحث را مي گفت باز تا به او نگاه مي کردم نفر بعد ... خلاصه تا آخر سال همه درسها همينطور پيش مي رفت. اما من در خانه براي خودم توضيح ميدادم . و گهگاهي رحمتي که خيلي درکم مي کرد ميومد خونمون و خودش درسها را برام توضيح ميداد و عقب ماندگي ها را برام جبران مي کرد. تا از کلاس وگروه ها عقب نيفتم. وبيشتر هم مادرم با کتابهاي کمکي بنام "گام به گام" کمکم مي کرد. و آن سال با سختي هايش گذشت. و موقع دادن امتحانات اين حال را داشتم. که يک بار سنگيني را مي خواهم از دوشم بردارم و به زمين بگذارم و نفس عميق بکشم.
[ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
آمدم تا از معلم کلاس سومم بگم
چي بگم. فاميلش خيلي برام جالب بود. خانم خوشنمک خانم معلم خوبي بود. اما نمي دونست که با من چکار کنه. هيچوقت باهام دعوا نکرد فقط يک سره جامو عوض مي کرد. يا اينطرف يا اونطرف رديف دوم رديف سوم سرميز کنار ديوار و... مي ذاشت . يک بار هم وسط کلاس روزنامه گذاشت گفت: "اينجا بهتره لبامو خوب مي بيني" باز فرداش گفت:"سر ميز بشين بهتر لبامو مي بيني و مي فهمي" باز پس فردا گفت:"قدت بلنده برو کنار ديوار" باز پس فرداي پس فردا گفتش: "نه اينجا نمي فهمي کنار زرنگ کلاس بشيني بهتره" (رديف ششم کلاس فاميل زرنگه هم "سخدري" بود ) هرچه التماس مي کردم من و اين دوقلوها را بیارید: ردیف اول کنار میز خودتان بذاريد. و مطمین باشید که راحت می فهمم فايده نداشت. چون باز خانم معلم با قاطعیتش مي گفت: "نهههههه اينها درسهاشون خوب نيست درسات ضعيف مي شه" خلاصه تا وسط هاي سال يک سره جام عوض مي شد. خسته شدم از مدرسه بيزار شدم قهر کردم که مدرسه نميرم. مادرم اومد با معلم صحبت کرد. باز معلم گفتش: "اصلا تو رو بايد کجا بذارم که خوب بفهمي و بعدا مديونت نشم" گفتم مي خام روبرو تان سر پا وايستم خوبه. تعجب کرد وگفت:"روش خوبيه" دوروز بخاطر سر حرفم باشم تحمل کردم که سرپا وايستم. هرطرف معلم هم که مي رفت براي در دسترس بودن منم يک متري لب هاش مي رفتم. آخر خسته شدم گفتم : " خواهش مي کنم بذار کنار اين دوقلو ها بشينم" مجبور شد گفت:"به يک شرط"
ادامه مطلب [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
حالا از کلاس سومم که بخوام بگم . باید از ۱) مادرم ۲) دوست پیدا کردنم ۳) معلمم بگم. اول از مادرم شروع می کنم. وقتي مدرسه با شرط وشروط سخت از مادرم در کلاس سوم ثبت نامم کرد. خيلي خوشحال شدم از اینکه فقط: وقت زمستان پر برف براي رسيدن به خونه مثل کلاس دوم اذيت نيستم. آخه بچه بودم فکرم روي این بود که فقط خسته نشم. چه مي فهميدم از گريه و ناله هاي مادرم : که التماسم مي کرد که حرف زدن عالی را یاد بگیرم. اطلاعات عمومی ام را بالا ببرم. خزانه لغاتم را گسترش بدم. و بیشتر تلاش می کرد که دانه دانه حرف ها وکلمه هاي جديد تو دهانم ومغزم بکاره. که وقتي بزرگ شدم يک ذره اشتباه تو حرف زدنم یا تو اطلاعاتم نداشته باشم. روزهاي سخت و دردناکم بالاخره با یک چشم برهم زدن گذشت. حالا درباره دوست پیدا کردنم که بخوام بگم اینه که: فقط توانستم برای اولین بار با دوتا خواهر دوقلو که مهاجر بودند دوست بشوم. دوستي ما به اون حدي نبود که تعريف داشته باشه. فقط خوشحال بودم که می تونم جلوی همکلاسي هايم پز بدهم. که منم رفيق دارم. اسم هاشون خوب یادمه نسرین و نسترن بودند. درس هاشونم خوب نبود که کمک درسی ام باشند. فقط تو کلاس که می خواستم صحبت های معلم را بنویسم از روی دستشان نگاه می کردم. خیلی راحت نبودم کم و کاهی ازم خسته می شدند. دعواهامان سر می گرفت. باز دوباره با انگشت کوچیکه مون آشتی می کردیم. انشاء الله در اولین فرصت درباره معلمم خواهم گفت. منتظر باشید.
[ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
گفتم که بعد تمام شدن کلاس اولم برای ثبت نام کلاس دوم مادرم در همان مدرسه با التماس گریه می کرد که قبولم کنند اما بخاطر ناشنواییم قبول نمی کردند. تا اینکه یک معلم که اسمشو دوست ندارم اینجا بیارم گفت: "یک ماهی بیاد سر کلاسم ببینم چطوریه" هنوز اول ماه مهر تموم نشده بود که با مسخره و آزار و اذیت معلم و دانش آموزان مدرسه باعث شد که از درس و مدرسه بیزار شوم. و همین امر موجب شیوع دعوا بین والدینم شد که : هم زندگی بر من تلخ شد. و هم درس و مدرسه. و هم اينکه یکسال از زندگی و تحصیل عقب بمانم. در خانه ماندم و مادرم درس های سال دوم را با من کار می کرد. و در طول سال مرتب به مدرسه ها مي رفت تا جايي پيدا کند که برای سال دیگر در کلاس دوم ثبت نامم کند. در بین این همه یاران اما کو یار وفادار بالاخره مادرم با تلاش ها و مراجعاتش به مدرسه ها موفق شد که یک مدرسه دورتر از مدرسه قبلی و خانه مان پذیرشم کنند. چون یک معلم پر حوصله پیدا شد که قبولم کند. "خانم جعفری" که اگر هست خدا حفظش کند و اگر نیست خدا بیامرزدش. او در طول سال: نه عذابم داد و نه گذاشت که عذابم بدهند. همیشه تکریمم می کرد و احترامم می گذاشت. و بچه ها هم بخاطر خشنودي معلم آزاری بمن نمی رساندند. همیشه با روی خوش به من نگاه و از روی کتابم خط مي برد و تدریس می کرد. زنگ های انشاء که می شد مرا دعوت میکرد که پای تخته بروم و انشایم را بخوانم چون عاشق نوشتن بودم. زنگ های املاء که میشد. میز بزرگش را روبرویم می نشاند و روی آن بالای سرم می نشست. و با آرام ترین و نرم ترین صداها دیکته می گفت. او بخاطر من هم که شده چندین بار با آرامش تکرار می کرد. من هم مرتب سرم را بالا و پایین می کردم تا هم لب خوانی کنم و هم بنویسم. آه چه حس لطیفی بود که معلم می فهمید که گردنم درد گرفته او هیچوقت بخاطر من صدایش را بلند نمی کرد. چون می دانست که سمعک دارم و قدرت در لب خواني کردن. من هم هیچوقت برایش حتی دیکته هایم را از ۱۸ به پایین نگرفتم. لحظه های زیبای آن سال در یک کلاس بزرگ و محقر و پرجمعیت با هر سختی و آسانی که بود رفت. و من آن سال را با بهترین معدل تمام کردم. و خداحافظي زيبايي با او کردم و بنا بردرخواست مادرم که به مدرسه قبلي ام برگردم. ولي باز التماس های مکرر مادرم با مدرسه قبلي ام شروع شد که پذيرشم کنند. بخاطر دوری و سختي راه بود که مي خواست به مدرسه قبلي ام برگردم. که ...
ادامه مطلب [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
معلم! اي خورشيد شبهاي خاکستري! اي باغبان خستگي ناپذير عشق. بار ديگر مهمان سبز خيالم باش. ذهن خالي واژگان سر به هوايم در توصيف دستهاي پر مهر آبي ات زانو زده است. به راستي کي مي شود که بتوان معناي موزون واژه تو را با واژگان دست و پاي شکسته تفسير کرد؟ و واژه ها را در هم آميخت تا عطش لحظه هاي جادويي با تو بودن را احساس کرد؟ فرجام نوشته هايم همان عرق شرمي است که هنگام درس پرسيدنت از جبينم مي ريخت. بخاطر جملات نارسايم که در جوابت مي دادم. حال دريغا ! که نه قلمم قدرت نوشتن دارد و نه جوهر رنگ خوبي هاي وصف ناپذيرت را! آخر ماه رمضان آخرين ديدارت بود دستت را تکان دادي و براي هميشه هم رفتي لحظه هاي با صفايت با دوام از آن روزي که تو رفتي اي مهربان (تقديم به معلم اوّل ابتدايي ام سرکار خانم رحماندوست) [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
آخر سال مدرسه ها بود.
ماه رمضان هم رو به تمامي. هفت سال هم از برگ های زندگیم می گذشتند. شب رو به تاريکي مي رفت و هوا هم رو به گرمي. با همکلاسی هایم توی حیاط مدرسه سر سفره نشسته بودیم و افطار می کردیم. یکدفعه ای همکلاسی هایم از چهار طرف داد می زدند: فاطمه فاطمه گفتم : چیه؟ با دستان شان خانم معلم را نشانم دادند. وقتي سرم را برگرداندم بطرف معلم. واي چه شب تلخی شد. معلمم داشت دستان مهربانش را به نشان خداحافظی برايم تکان مي داد و از گونه هايش اشک مي ريخت. ناگاه قلبم ریخت و بدو بدو از میان سفر ه ها دویدم بطرفش و داد میزدم: خانم معلم خانم معلم وقتی رسیدم دفتر مدیر و ناظم با خنده بهم گفتند: "خانم معلم برای همیشه رفت." گریه امانم نداد و به طرف در دویدم و زار زار می گریستم و می گفتم: خانم معلم خانم معلم وایستا که منم خداحافظی کنم. اما او سوار پیکان شد و رفت. برای همیشه هم رفت. ""هرجا رفت و هست يادش گرامي""
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ ] [ ] [ حقوقدان ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |